عشق...من ندانم كه كيم!! من فقط مي دانم كه تويي شاه بيت غزل زندگيم...
عشق...من ندانم كه كيم!! من فقط مي دانم كه تويي شاه بيت غزل زندگيم...
به وبلاگ عشق...من ندانم كه كيم!! من فقط مي دانم كه تويي شاه بيت غزل زندگيم... خوش آمديد
مديريت وبلاگ را با ارايه نظرات و پيشنهادات خود در جهت هر چه بهتر شدن مطالب وبلاگ راهنمايی نماييد.
با آرزوي لحظاتی خوش و سرشار از شادمانی برای شما دوست عزيز .
 
 

 

 

 سه شنبه، 4 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 5:50 PM

افسوس...

 

گاه مي انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟؟؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي...روي تو را كاشكي مي ديدم!!

شانه بالا زدنت را...

-بي قيد-

و تكان دادن دستت كه

                          -مهم نيست زياد-

و تكان دادن سر را كه

                         -عجيب!! عاقبت مرد؟

                                              -افسوس!!

-كاشكي مي ديدم!

من به خود مي گويم:

"چه كسي باور كرد

"جنگل جان مرا

"آتش عشق تو خاكستر كرد؟؟؟

 


  نظرات 6    
 

 پنجشنبه، 22 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 9:46 PM

دوست دارم چون...

 

 

دوست دارم چون شمع سحر آرام بميرم...

چرا وجودت اينقدر برايم ناباور است...؟!!

مي ترسم به تو نزديك شوم و يكباره از ديدگانم محو شوي...

اگر ميتوانستي دنياي زيباي صداقتم را ببيني اينگونه از من نمي گريختي...

مي خواستم جسم مرده اي را روح باشي و من برايت مأ مني از آسايش محض باشم...اگر دمي براستي با من نفس مي شدي...آنگاه شبهايم چه نوراني بودو با تو خورشيد چه ناچيز...!!

اي بزرگ من...

 


  نظرات 2    
 

 سه شنبه، 20 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 9:25 PM

براي رسيدن به تو...

 

 

برای داشتنت هزاران آرزو داشتم

و برای دیدنت هزاران امید

برای رسیدن به دستانت هزاران بار سرود شاپرکها را زمزمه کردم

 و برای سنگینی مژگانت لالایی گفتم

برای رسیدن به تو

تمام حضورت را با تار و پود وجودم عجین کردم

من شدم تمام تو...و تو شدی تمام دیگری....

برای رسیدن به تو

 گریستم...خندیدم...فریاد کردم    سکوت کردم

اما..... دریغ از یک نگاه

آری برای رسیدن به تو راهی نیست...

 

 

 

 

 

 


  نظرات 1    
 

 سه شنبه، 20 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 9:21 PM

كجااااااايي؟

 

 

 

کجایی تا ببینی که من برای خریدن پاره ای از رؤیاهای زلال تو خوابهای شیرین شبانه‌ام را فروخته‌ام.

کجایی تا ببینی در مرگ آرزوهایمان چندین بار جامه سیاه بر تن ترانه‌ها کرده‌ام و مجلس ترحیم خاطره‌ها را

برپاکردم و به حسرت عبور تو چقدر آینه شکستم تا حضور تلخ ثانیه‌ها تکثیر نشوند.

چشمهایم را دلداری می‌دادم و می‌گفتم باران که دلیل نمی‌خواهد امروز یا فردا چه فرق  می‌کند ؟

اگر قرار به باریدن باشد، بیا به رسم دلهای شکسته برایم از دریا و باران بگو

خودم کویر و سراب را خوب می‌دانم!

خوب می‌دانم...

 


 (نظر بدهید.)    
 

 سه شنبه، 20 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 9:19 PM

صبورم اما...

 

 

من صبورم اما...

به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم ميبندم

من صبورم اما...

چه قدر با همه ی عاشقیم محزونم ...!!

به یاد همه ی خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده ز غم

مغمومم...!

من صبورم اما...

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک

دلم دور کند می ترسم!!

من صبورم اما...

این بغض

گران صبر نمیداند چیست ...

 

 

 


 (نظر بدهید.)    
 

 سه شنبه، 20 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 9:13 PM

قصه...

 

 

هرگز اين قصه ندانست كسي:

آنشب آمد به سراي من و خاموش نشست...

سرفرو داشت نميگفت سخن...

نگهش از نگهم داشت گريز..!!

مدتي بود كه ديگر با من

بر سر مهر نبود...

آه اين درد مرا مي فرسود

"او به دل عشق ديگر ميورزد؟"

گريه سر دادم در دامن او...

هايهاييكه كه هنوز

تنم از خاطره اش مي لرزد...!!

برسرم دست كشيد

در كنارم بنشست...

بوسه بخشيد به من

ليك ميدانستم

كه دلش با دل من سر شدست!!...

 

 


 (نظر بدهید.)    
 

 سه شنبه، 20 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 9:08 PM

خيلي دوست دارم...

 

 

دوباره مرا غافل گير کردي درست مثل گذشته ها مثل آن روزها قبل

از رفتنت هيچ تغيير نکرده اي و در چشمان من هنوز هم همان مرد استوار و با ابهت

گذشته اي ولي چرا قدمهايت لرزان است؟

چرا اينگونه به من زل زده اي؟خواهش ميکنم پنجره اتاق رو ببند دوباره دارم ميلرزم ....

نميدونم اينبار هم به خاطر نگاههاي نافذ توست يا به خاطر باد پاييزيه؟

ميدوني چرا هميشه وقتي از تو مينويسم برام روزا روزاي تابستونه؟چون تو يه روز

تابستوني خاطراتتو تو دلم حک کردي ....ولي اون تابستون آخر ديوانه وار سرد بود و

ما هر دو يخ زده بوديم و احساسهاي ما هم درست مثل ما منجمد شده بود و

نفهميدي که من نياز دارم ببينمت...

نياز دارم باهات حرف بزنم و وقتي اشک از چشمام پايين اومد با دستاي گرمت

پاکشون کني گفتي گرد و غبار پنجره اتاقت رو پاک نکردي و منتظر بودي تا من

پاکشون کنم ولي چه حيف که اينو بهم نگفتي

هرگز به من نگفتي که مياي ولي به هر حال من چشمام رو ثابت روي موجهاي

پريشون و شناور روي سراب اون جاده کاشتم و پلک نزدم ولي کاش ميدونستي که از

روزي که از اون جاده عبور خسته اي کردي و رفتي درختهايش هم ميگريند و تو را صدا

ميزنند

فکر نميکردم به اين زودي بيايي و من نباشم......نميدانستم اگر لحظه اي بيشتر به

اين لبخند ادامه دهم و دستان زندگي را رها نکنم تو را خواهم ديد

چرا اينقدر بي رحمي کردي و در پاسخ اشکهاي من رو برگرداندي و به من ثابت کردي

که من يک ديوانه ای اسير شده بيش نيستم

اين همه مدت قدم بر جاي قدمهايت گذاشته ام و مرثيه اي از درد برايت نجوا کردم

چطور با بيوفا يي هايت جنگيدي و

برگشتي؟

ميدونم تقصير تو نبوده و اين سرنوشت من بوده ولي کاش تو هم ميدونستي تو اين

مدت همه چيز رو از دست دادم شور زندگي و خنده هاي واقعيم رو!وتنها عکس غم

زده اي از چشمان تو بر پلکهاي سوخته پروانه ها نقاشي کردم و به رسم وفا داري

روي آينه اتاقم چسباندم ..... آينه اي که هر ثانيه نبودنت را با من اشک ريخته و با من

منتظر مانده ديگر تمام شد ..باور ميکني اينقدر راحت عاشق کشي کرده

باشي؟

باورت ميشود که اينقدر راحت من بروم و آينه قديمي ترک بردارد؟

حرفهايم قد يک دنياست و من تنها دو دست دارم براي نگاشتنشان و تو هم تنها دو

چشم و دو گوش  براي خواندن و درک کردنشان داري و من ديگر سکوتت را

به هم نميزنم ولي من همون بارونيم که زير باروناي سخت تو چله تابستون خشکيدم...

 

 

 

 


 (نظر بدهید.)    
 

 سه شنبه، 20 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 9:06 PM

دلم گرفته...

 

 

باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد

من ... با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم !

 نازنينم !

غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده كوركورانه زيستن را خوب آموختم !

توان نوشتن ندارم واژه هايم گرد و غبار گرفته... من ! باور كن كه باورت كردم ... باور كن كه بي تو بي باور شده ام !

من ! زندگيم را تمام كردم حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !

حس مي كنم ... هواي اينجا سرد و سنگين است

نازنينم !

ديگر نگو خداحافظ ! اگر مي روي بدون وداع برو ... گله اي نيست ! ببين ! نقاشي عشق مي كشم و گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد ! ببين !

 دستانم را ببين چشمان ترم را ببين... ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !

به خاطر تو ...

نامت را هر روز زمزمه مي كنم مبادا يادم رود كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم ! آري ... عاشق... خيال نكن ديوانه شدم ... اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم !

نازنينم !

 ما محكوميم... محكوم به زندگي ! و شايد محكوم به مرگ!!! سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم رفته اي اينک اما باز برمي گردي؟

چه تمناي محالي دارم خنده ام مي گيرد...

 

 

 

 


 (نظر بدهید.)    
 

 سه شنبه، 20 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 9:02 PM

كاش پيشم بودي...

 

 

 کاش اينجا بودي و مي توانستم هر آنچه را که بر دلم سنگيني مي کند درنگاهت

زمزمه کنم

نه!... اگر بودي مي دانم باز هم تنها سکوت مي کردم.

بعضي چيز ها را نمي توان بر زبان راند...

مثلا پچ پچ گل هاي باغچه عشق و يا راز دلدادگي من به تو...

بعضي از حرفها هميشه پشت سکوت جا خوش مي کنند.

شايد ميترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن غروري را هم به مرداب فراموشي

بسپارند.

نمي دانم...

شايد هم نازنينت جسارت آن را نداشته باشد که در نگاهت خيره شود و بگويد آنچه را

که نبايد بگويد...

همان نبايدي که مي دانم اگر تو بداني لحظه اي از نازنينت جدا نخواهي شد...

و اين مي شود سر آغاز فرداي نيامدهء جدایي...

تو بهتر مي داني منظورم از جدای چيست.

بارها من و تو از جدایي سخن گفته ايم و هر بار نيز اشک ريخته ايم در تاريکي و

سکوت...

اما... باشد هيچ نمي گويم... سکوت مي کنم...

خوب من! ديشب پا به پاي آسمان گريستم.

مي دانم... در اين شهر پر از خاکستر از باران خبري نبود اما آسمان دل نازنينت باراني

بود...

آسمان دل من، به هواي دل شکسته ی شقايق مي گريست ..

و چشم بيمار من، به هواي روح پاک مريم گونه ی تو...

مي خواستم آنقدر اشک بريزم که با قطرات آن بتوانم غم دوري از تو را حل کنم.

اما غم دوري از تو آنقدر عظيم بود که حتي با بارش آسمان هم حل نمي شد چه رسد

به اينکه...

مي دانم شايد قسمت اين بوده که تو آنجا باشي و من اينجا...

شايد قسمت اين بوده که، دل من هم همان جا، پيش تو جا بماند...

من نمي دانم چرا دليل ناکامي در هر آرزو را، به حساب قسمت مي گذاريم!

وقتي تو خود مي خواهي آنجا باشي و من خود نمي توانم از اينجا دل بکنم، اين

وسط قسمت چه سهمي دارد؟!

زماني که از ابتداي آفرينش، سرنوشت من و تو با جدایي نوشته شده است،

ديگر تقدير چه گناهي دارد.

شايد سهم قسمت اين است که، قبل از اينکه من و تو را عاشق هم کند، عشق فرار

کرد...

مي دانم باز هم مي گويي قسمت را فراموش کن.

جدایي را از ياد ببر ...

اما مي دانم زماني که به جدائي مي انديشي، باز هم نگاهت از اشک تارمي شود.

اما... بهترين من! نازنينت همه را مي داند همه را...

تنها نمي داند که چرا سهم ما از سرنوشت دوري شده است...

تنها نمي دانم که اگر قرار بر اين بود که تو با من نماني پس چرا آمدي...

چرا ميهمان دلش شدي و بعد صاحبخانه و بعد هم دل م را در کوله بارت گذاردي

و با خود بردي؟...

بارها به اين انديشيدم که اي کاش، هيچگاه دل به تو نداده بودم؛ اما بعد پشيمان

شدم.

آخر اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم.

لبخند بزن...نازنينت دل داده است تا جان نبازد...

ميدانم که باز هم در خيالت به اين مي انديشي که چگونه باور کني دختري را که

دلش را به تو بخشيده است...

مي دانم باز هم به نتيجه هميشگي مي رسي! مهم نيست.

مهم اين است که دل من آنجاست... در امن ترين مکان...

مي دانم رسم امانت داري را به جا مي آوري...

باورت مي شود که نازنينت به تو بيشتر از خودش ايمان دارد؟...

مي دانم باور مي کني...

بروي نوشته هايم عطر ياس پاشيده ام تا شايد، باز تو را به ياد من بيندازد...

سلام من را به تمام نگاههاي دور و برت برسان

....

 


 (نظر بدهید.)    
 

 چهارشنبه، 30 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 3:27 PM

 

 چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟

 اما افسوس ...

 هیچ کس نبود همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره...

 اری با تو هستم ...

با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است!!!


  نظرات 7    
 

 یکشنبه، 27 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 11:39 AM

 

 

نمي دانم چه زماني مي آيي ...

 نمی دانی هر روز که مي گذرد چشم انتظاري من بيشتر مي شود آيا دلت همچون دل من که در پيش توست ، در گروي من است ؟

آيا در انتظار ديداري آغازين با من هستي؟ فرصتهاي من گذشتند ، اما براي آن ها دلم تنگ نشد اما هر لحظه دلم براي تو و آمدنت تنگ مي شود آيا دل تو هم براي اين دلتنگ عاشق تنگ مي شود ؟ نمي دانم چه زماني مي آيي ... و مرا از اين غربت سردي که وجودم را فرا گرفته رها مي سازي باز هم نمي دانم ... اما بدان غربت دلم تنها تو را مي خواهد و بس ...


 (نظر بدهید.)    
 

 یکشنبه، 27 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 11:29 AM

مهربانم...

 

مهربانم ، ای خوب !

 یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که این جا بین آدم هایی ، که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها ، به تو می اندیشد و کمی ، دلش از دوری تو دلگیر است ...  

مهربانم ، ای خوب ! یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که چشمش ، به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش این است ، زیر این سقف بلند ، هر کجایی هستی ، به سلامت باشی ودلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد ...

  مهربانم ، ای خوب ! یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که دنیایش را ، همه هستی و رویایش را ، به شکوفایی احساس تو ، پیوند زده و دلش می خواهد ، لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد ...

  مهربانم ، ای خوب ! یک نفر هست که با تو تک و تنها ، با تو پر اندیشه و شعر است و شعور ! پر احساس و خیال است و سرور !  

 مهربانم ! این بار ، یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که با تو ، به خداوند جهان نزدیک است و به یادت ، هر صبح ، گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد ودعا می کند این بار که تو با دلی سبز و پر از آرامش ، راهی خانه خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی ...


  نظرات 1    
 

 یکشنبه، 27 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 11:09 AM

اخرين جرعه اين جام...

 

 

همه می پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ ؟

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال ؟

 چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟

چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

چیست در خنده جام ؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری ؟

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

من به این جمله نمی اندیشم !

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گلی را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را

در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را می شنوم ! می بینم !

من به این جمله نمی اندیشم !

به تو می اندیشم !

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم !

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم !

تو بدان این را

تنها تو بدان تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب !

من فدای تو

به جای همه گل ها تو بخند !

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر !

توببند!

تو بخواه !

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان !

تو بمان با من  تنها تو بمان !

در دل ساغر هستی تو بجوش !

من  همین یک نفس از جرعه جانم باقی ست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش...


 (نظر بدهید.)    
 

 چهارشنبه، 16 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 6:33 PM

 

 

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !

 به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !

 به حرمت بوسه هایمان ! نه !

 تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !

 قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !

قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !

رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !

 رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه
و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...

تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...

 تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...

 و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ...

و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !

کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...

کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!

 که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!

ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !

 گناهت را می بخشم !

می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !

ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !

بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار ... خدانگهدار ...


  نظرات 3    
 

 چهارشنبه، 16 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 6:16 PM

بخند...

 

به چه می خندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به چه چیز ؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟

به چه می خندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه می خندی تو؟

به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟

خنده دار است بخند...


  نظرات 1    
 

 یکشنبه، 13 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 12:40 PM

عزيزم...

 

نمی دانم هنوز هم حرف دلهایم را دنبال می کنی یا نه ؟اما من هنوز هم رد پاهایت را در خاطراتم دنبال می کنم و از همه آنها به تو می رسم

همیشه با خود می گفتم که نوشتن از توِ سهل ترین نوع نوشته است . مگر نه اینکه تو نیروی قلبم بودی و کلمات خوانای شعرم ؟اما حال می فهمم که نوشتن از تو سخت ترین نوع نوشتن است  آن هم در شرایطی که نبودنت همه رشته های افکارم را پنبه کرده

است ! قبلأ ها فکر می کردم که لحظه نوشتن از توِ همه واژه های زیبا در مغزم صف کشیده و یکدیگر را هل می دهند تا زودتر

به کاروان جملات برسند و از تو تعریف کنند . اما امشب کلمات که هیچ پای ذهن همیشه روانم هم بد جور می لنگد !

می خواهم از تو شکایتی بنویسم تا حکایتی از همه حرفهای در گلو مانده و دردهای هیچ کس نخوانده ام باشد . اما هیچ لغتی به یاریم

نمی آید . صادقانه بگویمِ از تو دلتنگم . آنقدر که اگر همه توانم را در حجم حنجره ام بریزم و بلندترین فریادها را بر لب آورم باز

هم دلم باز نمی شود . درست مثل گوش های تو که هرگز برای شنیدن ِحرفهای من باز نشد ! راستی که چقدر نامهربانی ! ؟ ای کاش

کمی عدالت داشتی . ای کاش کمی تلاش برای ساختن داشتی . ای کاش کمی انصاف داشتی . ای کاش . . .

تو بگو که چقدر در دل ای کاش ها بذر امید بکارم و محصول نا امیدی بر دارم ؟ نمی دانم چرا با تو چنینم ؟ با اینکه این اواخر از

ِخیره شدن به تو جز تیره شدن همه امید ها و آرزوهایم چیزی ندیده ام باز هم تو را در میدان دیدم نشانده ام . راستی چرا در کتاب 

زندگی من درس تصمیم کبری نیست تا معنای تصمیم و استواری اراده را به من بیاموزد ؟ هر وقت خواستم وجودم را بدون تو

طرح بزنمِ همه مداد رنگی هایم گم و گور شد . هر وقت خواستم تو رادر صحنه دلم پاک کنم ِ همه پاک کن های دنیا بی اثر

شد. هر وقت خواستم کینه ها و دلخوری هایم از تو را تیز کنمِ همه تراش ها کند و بی خطر شد . تا خواستم زیر اشتباهاتت را خط

بکشم و جریمه ات کنم خودکار قرمزم مفقودالاثر شد . تا خواستم بدی هایت را اندازه بزنمِ همه خط کش ها خرد و شکسته شد پس چرا وقت نوشتن از تو جوهر خودکارم تمام نشد ؟

تو بگو تا کی قلبم را با تو تقسیم کنم و در زندگی منهای تو بمانم ؟ تا کی دیگران را به ضرب ایراد برانم و در من به علاوه تو

بمانم ؟ تا کی عقربه های کوچک و بزرگ ساعت را دنبال کنم تا زمان دوریت را کوتاه کنم ؟ تا کی تو خشمت را بروز دهی و من

گریه های شبانه ام را بروز دهم ؟ تا کی به عشق نازیدن به توِ نازیدن به دیگران را در پیش بگیرم ؟

چه کار کنم تا نمونه تو باشم ؟ از روی غلط هایم چند بار بنویسم تا تو ماه و ستاره رنگین عشق و اعتماد بر دفتر قلبم بچسبانی ؟ چه

کنم تا به هزار آفرین ات نایل شوم ؟ تا کی در جا بزنم تا تو قبول کنی ؟

ِ ِ کوله پشتی خاطراتم سنگین است . شانه های نحیف من بدون تو طاقت تنها کشیدن اش را ندارد . نمی خواهی در راه مدرسه

عشقِ یک بندش را تو بگیری و کمکم کنی ؟

قهر قهر را تو شروع کردی و من تا روز قیامتش را بر زبان نیاوردم .هر دو مقصر بودیم . هر دو بد بازی کرده بودیم . اما همه کاسه

کوزه های تقصیر را بر سر من شکستی . هر چقدر در پی ترمیم بودم تو در پی تخریب بودی . این بود که همه ساخته ها ویران

شد ! خواستم از نو بسازیم ویرانه ها را اما تو هر دو پایت را در کفش یکدندگی کردی چارچوب بدنم هنوز بر پاست اما با تکیه بر دیوار ! مگر دوست نداشتی تو به آن تکیه کنی ؟ قلبم درون سینه ام سنگینی می کند دیگر توان حملش را ندارم . همیشه نگران سوختن وجودم بودی . یادت هست ؟ حال بدون توِ احتمال سوختن قلبم خیلی بیشتر از

وجودم است.همین دیروز ها بود که گفتی خسته ای خسته اززندگی خسته از من و خسته از همه چیز حتی خسته از خستگی . . . ! گفتی که

زندگی برایت تکرار مکررات پوچ و بی معنا شده و دیگر دیدن خورشید مجذوبت نمی کند . گفتی . . . گفتی . . . گفتی . . .

می دانم خسته ای اما نپرسیدی که من چطور ؟ نپرسیدی که آیا من هم از زندگی خسته ام ؟ نپرسیدی که آیا من هم به آخر خط

رسیده ام ؟ نپرسیدی که آیا من هنوز هم بهار و زمستان را دوست دار م و طلوع و غروب خورشید برایم جذاب است ؟ بگذار برایت

بگویم که من هم مثل توام . . . اما نه ! بدتر

دلم برایت تنگ شده . دلم برایت تنگشدهههههههههههههههههههه

روزای خیلی طلایی یادته ؟روزای ترس از جدایی یادته ؟

چشم نازت مال من بود یادته ؟دیدن من غدغأ بود یادته ؟

روزگار قهر و آشتی یادته ؟ هیچ کس و جز من نداشتی یادته ؟

رویاهای آسمونی یادته ؟ قول دادی پیشم بمونی یادته ؟؟؟؟؟

پنهونی سر قرارا یادته ؟ تأخیرا توی بهارا یادته ؟

دستاتو می خوام بگیرم یادته؟ راستی بی تو من می میرم یادته ؟

کلبه کوچیکمون یادته ؟ خاطرات توی دفتر یادته ؟

زیر اون درخت شاتوت یادته ؟با دو تا شاخه گل یاس یادته؟

چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون یادته؟

چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا یادته؟

گفتی ما باید جدا شیم یادته؟ گفتی باید بی وفا شیم یادته؟

یه دفعه ازم بریدی یادته ؟ خط رو اسم من کشیدی یادته؟


 (نظر بدهید.)    
 

 یکشنبه، 13 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 12:20 PM

 

 

درد را از هر طرف نوشتم درد بود...

سلام مهربونم...

دلم خیلی گرفته

راستش جلو روت که نمی تونم حرف بزنم

یا،یا اینکه بزنم زیر گریه

اخه بهم میگی بچم،بهم میگی لیاقت شنیدن حرفاتو ندارم

ولی اینجا میتونم حرفامو بگم

بگم گناهم چی بوده

بگم مگه من کم دوستت دارم

ولی خودت یه روزی یه جمله ی خیلی جالب بهم گفتی

یادته خوش مرام،گفتی ادم هر کسیرو بیشتر دوست داشته باشه بیشتر دلشو می شکنه

نمی خوام بگم جنبه ی حرفاتو نداشتم

فقط گلم انتظارشو نداشتم

شوکٌم کردی

بد جوری شکستیش ولی اینم فدای سرت

دیگه دلم برام مهم نیست

فقط ارزو می کنم تو خوش باشی

عزیزه دلم منو قابل برای خودت ندیدی،ولی دوستانه بهت میگم (این ره که تو میروی رو به ترکستان است)

دلم نمی خواد بشکنی

نمی خوام تنها بمونی

ولی من هستم فقط قبول نداری

حالا چی، عشقم ازم گذشتی

باشه ولی می تونم بگم چرا؟

تو گذشتی ازم ولی من نه

من هنوزم می خوامت

هنوزم عاشقتم بیشتر از همیشه

هنوزم سوز حرفات دلمو میسوزونه

دلم ازت پره ولی،یادم می ره

اگه با شکستنم حالت خوب میشه

بشکن من که همیشه گفتم من مال تو،پس...

بارونکم پاکم شرایط سختی رو داری میگزرونی

اما بهم گفتی همه زنجیرارو بریدی که تو این رود زندگی ازاد باشی

ولی هیچ شنا گری نتونست بی زنجیر زنده بمونه

این زنجیرای زندگی که نمی زاره اب ببرتت

شاید یه مدت بتونی بر خلاف مسیر رود شنا کنی اما اخرش خستت می کنه و غرق میشی

ولی هر چی باشه من یه زنجیره بسته به تو دارم پس کنارتم بدونه تا

نمی زارم چیزیت بشه

بارونک پاک

اگه منو از خودت دور کنی نزدیکترت میشم

التماست میکنم که باشی کنارم

اخه من بی تو میمیرم

شاید تو نه

ولی من با تمام وجودم می گم دوستت دارم خیلی دوستت دارم

تو رو خدات،تو رو جدت همونی باش که بودی

فقط همین...


 (نظر بدهید.)    
 

 شنبه، 12 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 6:28 PM

 

 میدونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش


این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش


میدونم كه خنده داره واسه تو گریه ی دردم


میگذری از من و میری اما باز من برمیگردم


میدونم برات عجیبه من با اون همه غرورم


پیش همه ی بدی هات چه جوری بازم صبورم


میدونم واست سواله كه چرا پیشت حقیرم


دور میشی منو نبینی باز سراغتو میگیرم


میدونی چرا همیشه من بدهكار تو میشم


وقتی نیستی هم یه جوری با خیالت راضی میشم


میدونی واسه چی از تو بد میبینم و میخندم


تا نبینی گریه هامو هر دو چشمامو میبندم


چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی توی رگهام


میمیرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام


میدونم یه روز می فهمی روزی كه دنیا رو گشتی


من چه جوری تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتی


  نظرات 1    
 

 یکشنبه، 6 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 10:55 PM

 

مطمئن باش و برو
ضربه ات کاري بود
دل من سخت شکست

و چه زشت،

به من و سادگي ام خنديدي
به من و عشقي پاک، که پر از ياد تو بود

و به يک قلب يتيم،

که خيالم مي گفت: تا ابد مال تو بود
تو برو
!!
برو تا راحت تر،

تکه هاي دل خود را آرام
سر هم بند زنم


 (نظر بدهید.)    
 

 یکشنبه، 6 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت - 10:53 PM

 

کاش فاصله ها می مرد...

 

کاش غرور سنگیت از سردی خزان یخ می زد . . .

و فصل بی عاطفگیت می مرد . . .

پاییز است باز پاییز است

کاش می دانستم تو نیز در برگ ریزان خزان اشک می ریزی ! ! !

و گاه مرا و قلب پاییزیم را به یاد می آوری !

یا فراموشی می کنی قلبی را که تنها از سردی نگاهت یخ می زد . . .

آه هرگز ؟ !

دلتنگم . . . ! ! !

به دلتنگی خزان آرزوهایم

دلتنگم . . . ! ! !

باز تو را خواهم دید ؟ !

بازآن نگاه را که لحظه ای حس امیدواری عشق من بود خواهم دید ؟

دلتنگم . . . ! ! !

کاش تو را می دیدم . . .

باران می بارد

شب بارانی ست

دلتنگم و آسمان می نالد

و ابرها بر دل تنگم خون می بارند

باران نه ؟ ! درد بی کسیم ابر تیرگی خون می بارد

خون می بارد

آه عشق محال من . . .

عشق محال من . . . ! ! !


  نظرات 1    
 


 
 
 
 
Home - Contact Us - Creative Design Center - top 

Powered by IRANBLOG version 4.3 Beta
Copyright ©2003 - 2009 , http://memoljoon.iranblog.com/