عشق...من ندانم كه كيم!! من فقط مي دانم كه تويي شاه بيت غزل زندگيم...
»
منوی كاربردی
به وبلاگ عشق...من ندانم كه كيم!! من فقط مي دانم كه تويي شاه بيت غزل زندگيم... خوش آمديد
مديريت وبلاگ را با ارايه نظرات و پيشنهادات خود در جهت هر چه بهترشدن مطالب وبلاگ راهنمايی نماييد.
با آرزوي لحظاتی خوش و سرشار از شادمانی برای شما دوست عزيز .
»
جستجو
»
عضویت در خبر نامه
»
لوگوی همکاران
»
نظر سنجی
»
آمار وبلاگ
بازديد هاي امروز : 3
بازديد هاي ديروز : 7
بازديد هاي این ماه : 101
كل مطالب : 26
كل بازديد ها : 1453
ايجاد صفحه : 0.40625
ثانیه
مي ترسم به تو نزديك شوم و يكباره از ديدگانم محو شوي...
اگر ميتوانستي دنياي زيباي صداقتم را ببيني اينگونه از من نمي گريختي...
مي خواستم جسم مرده اي را روح باشي و من برايت مأ مني از آسايش محض باشم...اگر دمي براستي با من نفس مي شدي...آنگاه شبهايم چه نوراني بودو با تو خورشيد چه ناچيز...!!
باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد
من ...با دقايقم ...با زندگيم لجبازي مي كنم !
نازنينم !
غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده كوركورانه زيستن را خوب آموختم !
توان نوشتن ندارم واژه هايم گرد و غبار گرفته... من ! باور كن كه باورت كردم ... باور كن كه بي تو بي باور شده ام !
من ! زندگيم را تمام كردم حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !
حس مي كنم ... هواي اينجا سرد و سنگين است
نازنينم !
ديگر نگو خداحافظ ! اگر مي روي بدون وداع برو ... گله اي نيست ! ببين ! نقاشي عشق مي كشم و گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد ! ببين !
دستانم را ببين چشمان ترم را ببين... ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !
به خاطر تو ...
نامت را هر روز زمزمه مي كنم مبادا يادم رود كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم ! آري ... عاشق... خيال نكن ديوانه شدم ... اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم !
نازنينم !
ما محكوميم... محكوم به زندگي ! و شايد محكوم به مرگ!!! سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم رفته اي اينک اما باز برمي گردي؟
یکشنبه، 27 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت
- 11:39 AM
نمي دانم چه زماني مي آيي ...
نمی دانی هر روز که مي گذرد چشم انتظاري من بيشتر مي شود آيا دلت همچون دل من که در پيش توست ، در گروي من است ؟
آيا در انتظار ديداري آغازين با من هستي؟ فرصتهاي من گذشتند ، اما براي آن ها دلم تنگ نشد اما هر لحظه دلم براي تو و آمدنت تنگ مي شود آيا دل تو هم براي اين دلتنگ عاشق تنگ مي شود ؟ نمي دانم چه زماني مي آيي ... و مرا از اين غربت سردي که وجودم را فرا گرفته رها مي سازي باز هم نمي دانم ... اما بدان غربت دلم تنها تو را مي خواهد و بس ...
یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که این جا بین آدم هایی ، که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها ، به تو می اندیشد و کمی ، دلش از دوری تو دلگیر است ...
مهربانم ، ای خوب ! یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که چشمش ، به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش این است ، زیر این سقف بلند ، هر کجایی هستی ، به سلامت باشی ودلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد ...
مهربانم ، ای خوب ! یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که دنیایش را ، همه هستی و رویایش را ، به شکوفایی احساس تو ، پیوند زده و دلش می خواهد ، لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد ...
مهربانم ، ای خوب ! یک نفر هست که با تو تک و تنها ، با تو پر اندیشه و شعر است و شعور ! پر احساس و خیال است و سرور !
مهربانم ! این بار ، یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که با تو ، به خداوند جهان نزدیک است و به یادت ، هر صبح ، گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد ودعا می کند این بار که تو با دلی سبز و پر از آرامش ، راهی خانه خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی ...
چهارشنبه، 16 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت
- 6:33 PM
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !
به حرمت بوسه هایمان ! نه !
تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ...
و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ...
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!
که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!
ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !
گناهت را می بخشم !
می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !
ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !
بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ! خدانگهدار ... خدانگهدار ...
نمی دانم هنوز هم حرف دلهایم را دنبال می کنی یا نه ؟اما من هنوز هم رد پاهایت را در خاطراتم دنبال می کنم و از همه آنها به تو می رسم
همیشه با خود می گفتم که نوشتن از توِ سهل ترین نوع نوشته است . مگر نه اینکه تو نیروی قلبم بودی و کلمات خوانای شعرم ؟اما حال می فهمم که نوشتن از تو سخت ترین نوع نوشتن است آن هم در شرایطی که نبودنت همه رشته های افکارم را پنبه کرده
است ! قبلأ ها فکر می کردم که لحظه نوشتن از توِ همه واژه های زیبا در مغزم صف کشیده و یکدیگر را هل می دهند تا زودتر
به کاروان جملات برسند و از تو تعریف کنند . اما امشب کلمات که هیچ پای ذهن همیشه روانم هم بد جور می لنگد !
می خواهم از تو شکایتی بنویسم تا حکایتی از همه حرفهای در گلو مانده و دردهای هیچ کس نخوانده ام باشد . اما هیچ لغتی به یاریم
نمی آید . صادقانه بگویمِ از تو دلتنگم . آنقدر که اگر همه توانم را در حجم حنجره ام بریزم و بلندترین فریادها را بر لب آورم باز
هم دلم باز نمی شود . درست مثل گوش های تو که هرگز برای شنیدن ِحرفهای من باز نشد ! راستی که چقدر نامهربانی ! ؟ ای کاش
کمی عدالت داشتی . ای کاش کمی تلاش برای ساختن داشتی . ای کاش کمی انصاف داشتی . ای کاش . . .
تو بگو که چقدر در دل ای کاش ها بذر امید بکارم و محصول نا امیدی بر دارم ؟ نمی دانم چرا با تو چنینم ؟ با اینکه این اواخر از
ِخیره شدن به تو جز تیره شدن همه امید ها و آرزوهایم چیزی ندیده ام باز هم تو را در میدان دیدم نشانده ام . راستی چرا در کتاب
زندگی من درس تصمیم کبری نیست تا معنای تصمیم و استواری اراده را به من بیاموزد ؟ هر وقت خواستم وجودم را بدون تو
طرح بزنمِ همه مداد رنگی هایم گم و گور شد . هر وقت خواستم تو رادر صحنه دلم پاک کنم ِ همه پاک کن های دنیا بی اثر
شد. هر وقت خواستم کینه ها و دلخوری هایم از تو را تیز کنمِ همه تراش ها کند و بی خطر شد . تا خواستم زیر اشتباهاتت را خط
بکشم و جریمه ات کنم خودکار قرمزم مفقودالاثر شد . تا خواستم بدی هایت را اندازه بزنمِ همه خط کش ها خرد و شکسته شد پس چرا وقت نوشتن از تو جوهر خودکارم تمام نشد ؟
تو بگو تا کی قلبم را با تو تقسیم کنم و در زندگی منهای تو بمانم ؟ تا کی دیگران را به ضرب ایراد برانم و در من به علاوه تو
بمانم ؟ تا کی عقربه های کوچک و بزرگ ساعت را دنبال کنم تا زمان دوریت را کوتاه کنم ؟ تا کی تو خشمت را بروز دهی و من
گریه های شبانه ام را بروز دهم ؟ تا کی به عشق نازیدن به توِ نازیدن به دیگران را در پیش بگیرم ؟
چه کار کنم تا نمونه تو باشم ؟ از روی غلط هایم چند بار بنویسم تا تو ماه و ستاره رنگین عشق و اعتماد بر دفتر قلبم بچسبانی ؟ چه
کنم تا به هزار آفرین ات نایل شوم ؟ تا کی در جا بزنم تا تو قبول کنی ؟
ِ ِ کوله پشتی خاطراتم سنگین است . شانه های نحیف من بدون تو طاقت تنها کشیدن اش را ندارد . نمی خواهی در راه مدرسه
عشقِ یک بندش را تو بگیری و کمکم کنی ؟
قهر قهر را تو شروع کردی و من تا روز قیامتش را بر زبان نیاوردم .هر دو مقصر بودیم . هر دو بد بازی کرده بودیم . اما همه کاسه
کوزه های تقصیر را بر سر من شکستی . هر چقدر در پی ترمیم بودم تو در پی تخریب بودی . این بود که همه ساخته ها ویران
شد ! خواستم از نو بسازیم ویرانه ها را اما تو هر دو پایت را در کفش یکدندگی کردی چارچوب بدنم هنوز بر پاست اما با تکیه بر دیوار ! مگر دوست نداشتی تو به آن تکیه کنی ؟ قلبم درون سینه ام سنگینی می کند دیگر توان حملش را ندارم . همیشه نگران سوختن وجودم بودی . یادت هست ؟ حال بدون توِ احتمال سوختن قلبم خیلی بیشتر از
وجودم است.همین دیروز ها بود که گفتی خسته ای خسته اززندگی خسته از من و خسته از همه چیز حتی خسته از خستگی . . . ! گفتی که
زندگی برایت تکرار مکررات پوچ و بی معنا شده و دیگر دیدن خورشید مجذوبت نمی کند . گفتی . . . گفتی . . . گفتی . . .
می دانم خسته ای اما نپرسیدی که من چطور ؟ نپرسیدی که آیا من هم از زندگی خسته ام ؟ نپرسیدی که آیا من هم به آخر خط
رسیده ام ؟ نپرسیدی که آیا من هنوز هم بهار و زمستان را دوست دار م و طلوع و غروب خورشید برایم جذاب است ؟ بگذار برایت
بگویم که من هم مثل توام . . . اما نه ! بدتر
دلم برایت تنگ شده . دلم برایت تنگشدهههههههههههههههههههه
روزای خیلی طلایی یادته ؟روزای ترس از جدایی یادته ؟
چشم نازت مال من بود یادته ؟دیدن من غدغأ بود یادته ؟
روزگار قهر و آشتی یادته ؟ هیچ کس و جز من نداشتی یادته ؟
مطمئن باش و برو ضربه ات کاري بود دل من سخت شکست و چه زشت، به من و سادگي ام خنديدي به من و عشقي پاک، که پر از ياد تو بود و به يک قلب يتيم، که خيالم مي گفت: تا ابد مال تو بود تو برو !! برو تا راحت تر، تکه هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم